خواب در شبهای بی خوابی

حادثه ای بود به نام ؟؟؟

 

دگر باره عاشق تر می شوم !!!؟؟؟

 

قومی متــــفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می تـــرسم از آنکه بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آن است و نه این

 

اقرار ... !!!

دو سه سال پیش وقتی که آسمون فراتر از این رنگ بود و چشمام هم همین معصومیت رو با خودشون هدیه می دادن سودایی به هوای عشق در سرمان رفت. اولین باری بود که نگاهی که مدتی دنبالم می کرد تونست دلمو شکار کنه. اولین معشوق زمینی من و شاید آخرین. این فکر آن زمان من بود. اولین نگاهش از پس حجابی به نام عینک فراموش شدنی نیست تا برداشتن این حجاب تنها آرزوی من باشد.(این رویا خیلی زود به حقیقت پیوست و این حجاب تا به امروز هم برداشته شده است اما آن عشق ...)

اون زمان ندایی که همیشه منادی و هادی من بوده منو به دوری فرا می خواند، سه شب پیاپی خوابهای در قالب ندایی که چشم از فهم و تجسمشان عاجز بود هر چه بیشتر منو به حفظ حریم و حتی دوری هدایت می کردند.

اولین خوابم به صورت صدایی که می گفت این موجود پلیدی است... زشت ... شیطانی. خوابهای بعدم هم در تقویت این گفتار چهره زشت و پلیدی از این موجود زمینی نمایان می کردند انگار حجابی برداشته شده بود که من کتمان می کردم و در خواب هم فریاد می زدم:

 نه! نه ! من سراپا محو معصومیت این مخلوقم! نگاه معصومی داشت و پاک اما نه پاک تر از نگاه من که از هر کسی دریغ نخواهم کرد.

گذشت و من و غرورم در جنگ برای بیان. اما من هیچگاه نخواهم گفت که عشق جای دیگری است و همه نیروهایی که در خواب برای برگرداندن من مامور بودند در بیداری هم افکار مرا شکل خواهند داد. چه کسی این نیروها را هدایت می کند!؟ چه عشقی برای من دام پهن کرده است!؟ آیا موجودی دیگر هست که بیش از این بشر مرا جذب کند!؟ آیا اگر هم باشد هنوز حریم و غرور مرا به اقرار وا خواهند داشت!؟این اندیشه که مختصری از آن را گفتم چگونه به سرانجام خواهد رسید!؟

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف دل بر آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشت همچون کف دست

گذشت و تا سالی قبل روز اول ماه رمضان خوابی پرده از اسرار برداشت. لحظه فهم، زمان ادراک و وقت عشق فرا خواهد رسید. از آغاز اون فکر تا این زمان همه اندیشه من در تداوم این عشق بود. اون شب؛ اون خواب به همه اوهام و افکار و وسوسه ها پایان داد ...

من دست در دست یک موجود که فقط حس می شد و من از تجسمش ناتوان-انگار ماورایی بود یک فرشته آسمانی- چشمان او را که دست در دست چپ این فرشته آسمانی داشت دنبال می کردم. از تپه ای بالا می رفتیم هر سه در یک خط. موجود آنچنان دستان ما را گره زده بود که باید همراه می رفتیم تخته سنگها رو هم به راحتی بالا می رفتیم. چه ماموریتی است!؟ چه اتفاقی خواهد افتاد!؟ نباید فکر کرد باید به این دست لطیف اعتماد کرد هر چه خدا بخواهد پیش خواهد آمد؛ هر چه خدا بخواهد.

هر سه به بالای تپه رسیدیم حالا فهمیده بودم اینجا قله است و نمی دونستم چرا این بلندا رو که تا آسمون به اندازه یک دست بلند کردن فاصله داشت رو تپه می خوندم. اینجا عرش است و انتهای زمین ولی چرا او هم با ماست، این اولین و آخرین عشق زمینی من. مگر نه او بود که همه نداها پلید می خواندندش، خدا به همه چیز عالم است و حکیم؛ می شود به واسطه من تا اینجا آمده باشد!؟ در خواب فکر دست خودم نیست که فکر کنم، فقط هر چه باشد پیش می آید بدون آنکه من ذره ای هم دخالت داشته باشم این حقیقت هر خوابی است.

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده ور افتد نه تو مانی و نه من 

طوماری در دست فرشته آسمانی بود که باید خوانده می شد دستهای ما را رها کرد و ما از هم فاصله گرفتیم به همان فاصله ای که ما را روی زمین از هم دور نگه می داشت- حریم- پس هنوز روی زمینم اما به مرز افلاک نزدیک. وقت خواندن است پس اقرا باسم ربک.

ساقی غم من بلند آوازه شدست

سرمستی من برون ز اندازه شدست

لحظه ای است اکنون که فقط به خواب خواهد آمد حتی برای من که با چشمان باز رویا می بینم. خواند و این آخرین تلاش نیروهای بازدارنده من بود و آخرین آزمایش من. چیزی را خواند که من اصلا از یک فرشته انتظار نداشتم او شاید شیطان بود هر چند که شیطان هم فرشته ای رجیم است. از ندامت او می گفت تا عشق من اینگونه رقم بخورد یعنی روی زمین و عاشق این عشق زمینی باشم ... عاشق این دختر که حالا ارزشش حتی به اندازه شما هم نیست(شاید هم یکی از شما باشد) به من شکست غرور او را ابلاغ می کرد، چیزی که من هرگز نتوانستم و نخواهم توانست.

تواضع مرا به بیان جملاتی واداشت که نتیجه امتحان از آن رقم می خورد. من در حالی که سرم را] از شرم و یا چیزی دیگر [ پایین گرفته بودم گفتم شما نباید غرور خودتان را که گواه متانت و بزرگیتان است را فدای چون منی کنید. من باید این کار را می کرد همین جملات را می گفتم که ناگهان وقتی سرم را بلند کردم نگاهش که در تمام این مدت از همان دو سه سال پیشتر هم دنبالم می کرد به نگاه من آغشته شد. برق عجیبی از چشمانش بی هیج حایل و با اندک فاصله ای پرید مدتها بود پی این زمان لحظه شماری می کردم، درنگ جایز نبود، زمان تصمیم و عمل فقط همین برق نگاه بود. همه تار و پود هایی که می بافتم در یک برق نگاه به بار خواهند نشست. شاید این گمان می رفت که آنجا زمان با آنچه روی زمین می گذرد فرق داشته باشد ولی ما هنوز روی زمین بودیم!

پشت به او کردم و در حالی که خود را بر فراز زمین و در اندک فاصله ای از پرتگاهی که به اندازه یک سجده از آن فاصله داشتم می دیدم فرش زمین شدم و خودم رابه خاک انداختم در حالی که زانویم به خاک آغشته شده بود سرم را پایین آوردم و به سجده رفتم.

اکنون دیگر خودم را می دیدم!!! بالا رفته بودم مگر روی زمین می توانستم در آن لحظه خودم را ببینم. آسمان از آن بالا از فراز سر جسمی که به خاک افتاده بود در حرکت به نظر می آمد. جسم رها شده بود و از آنجا که فقط سکون بود من حرکت سریع زمان را می دیدم.

ما ز بالاییم و بالا می رویم .

مادرم صدام زد وقت سحر ِ امسال هم مثل پارسال نمی خوای روزه بگیری. به گمان خودش من چون از لحاظ جسمی ضعیفم و مقداری هم ناراحتی معده دارم خدا منو می بخشه. اما من خودم بیدار بودم و کسی مرا به سوی خودش فرا خوانده بود دیگر ضعف برای من معنایی نخواهد داشت تا به حال چند نفر این گونه از سوی معبود فرا خوانده شده اند آن هم من که در پلیدی از شیطان هم گذشته ام. در حالی که بیدار به چشمانش نگاه می کردم همان برق را دیدم اما عشق برای من چیز دیگری است مادر شرمنده تو هم هستم!!!

گویند زندگی جاری ست. اما نور هست ... ایمان هست ... عشق هست ... . صبح است و من.

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند

زان روی که هست کس نمی داند گفت

*****

دگر باره عشق ... !!!

امروز سالیانی است از آن زمان می گذرد و من هم به همان عشق خرسندم و اشکهام هم که روزی به جهل می چکید و عاشق می خواندمش، فقط به این معشوق می بارد.

من ظاهر نیستی و هستی دانم

من باطن هر فراز و پستی دانم

با این همه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه ای ورای مستی دانم

پنج شنبه 28 مرداد ماه 1384 حوالی مغرب و شب است. نوایی از خدا می خواند:

به جفا نمودن تو ز وفات برنگردم

ز وفا نمودن خود ز جفات باز دارم

این آهنگ که از کاست پرخاطره نیلوفرانه آقای علیرضا افتخاری که شنیدن آنرا به شما هم توصیه می کنم بلند می شد. فکری مدتها بود که مرا در این زمانهای دوری از آن معشوق که یافته بودمش به سویش می کشاند. بی پرده بگویم مدتی بود غرق دنیا و وسوسه هایش بودم و از خدا و معنویات دور شده بودم زمان سفری بزرگ بود.

از چند ماه پیش تو این فکر بودم که امسال در مراسم اعتکاف شرکت کنم و به آن پاکی و خلوص که ابدی خواهد بود برسم. اما آیا دو برادر هم می توانند کنار هم بی ریا اینجا باشند. قرار است حاجی که دو سال از من بزرگتر است هم در این مراسم شرکت کند پس من دیگر نمی توانم پرده دری کنم و به حریم الهی نزدیکتر شوم.

می خواستم جایی باشم که کسی مرا نمی شناسد اما غافل از اینکه آنجا همه به هم آشنایند ارواح در عالمی دیگر این آشنایی را رقم زده اند. برادرم اسم نوشته بود و من هنوز نه ، آنچنان مشتاق بودم که در این غروب دلگیر گونه هایم از اشک خیس شد و با خود فکر می کردم آیا می توانم با او به مرز دیگر آسمان برسم. تناقضی هست...

اندیشه به راه جهل افتاده بود

شاید کمینی از ابلیسیان نزدیک نهفته اند.

تصمیم به حضور گرفتم انگار امتحانی دیگر در راه است. سه روز ... .

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

یک غسل بر من واجب است. پاک پاک باید داخل شوم. راستی وفای عهد به شما مجبور بودم جمعه اینجا مطلبی ارائه شود برادر دیگرم را به این کار مامور کردم برادر کوچکترم را و او نیز مطالب پیشین را ارائه کرد. حالا همه چیز آماده رفتن من است.

با برادر بزرگتر از قفای دیگر برادرم بعد از چند ساعت وقفه وارد مسجد شدم. اینجا مسجد جامع عطار بوشهر است جمع زیادی حدود 300 نفر اینجا جمعند که چون نیک بنگریم جمع میلیونی از فرشتگان نیز از فراز سرشان می چرخند. اینجا نمایی از قیامت در آغاز به من ظاهر شد. برادرم را نمی شناختم و پیدایش نمی کردم ساعتی دنبالش گشتیم ولی نا امید جایی ایستاده بودیم که کنار ما بود، خوابیده. الله قهار. کنارش نشستم و چند دقیقه بعد دست به کار شدم نبایدمی خوابیدم ... . اکثر خواب بودند و گاه گاهی چند نفری با کیف و پتویی در دست وارد می شدند که سکون جاری نباشد، در قلب من هم بلوایی بود.

هنگام سحر نیاز روزه به سحری خوردن است اما ما که توشه ای از خورش برنداشته بودیم ... . فکر اینجا را نکرده بودم که ناگهان یکی از بچه های دانشگاه و از ورودی های خودم کنارم نشست و من که خوابیده دیده بودمش و با تردید می شناختم، مطمئن شدم که خودش بوده است. لحظاتی بعد از مصاحبت کوتاهمان باید فکری برای سحری خوردن می کردیم ولی آیا برای من مهم بود؟

سحری نخوردیم هر چند که عده ای که فکر دنیایی شان اینجا هم به همرایشان بود ظرفهای خوراک را گسترده و خوردند و ما هم به رسم سنت و آیین رطبی از همجوارمان طلب کرده و خوردیم.

صبح همه بیدارند. کنارم سربازی نشسته، کنار ستون تکیه داده و ته ریشی دارد که به اندازه موهای سرش بلند شده است، احساس غریبی مرا به او نزدیک می دانست نگاهم او را دنبال خواهد کرد روزی بعد او با من حرف خواهد زد، آنقدر غریب نشسته است که انگار کسی را در کنار خود نمی بیند اما مرا می دید. در این سه روزه چند کلامی بدون اینکه نامش را هم بپرسم با هم حرف زدیم می گفت اهل سمنان است ، نذر دارد.

مرخصی به او نداده اند اما آمده است. هر چه می خواستیم بخوریم به او هم می دادم. در این مدت دو نفر خیلی به فکر من بودند یکی مادرم که هر روز چیزی برایمان می فرستاد و برادر بزرگم را پیش ما می فرستاد و دیگری خدا که هر روز و شب فرشته ها را با لشکر یادش به سوی من می فرستاد.

آن طرفتر پیرمردی است که او هم با من خواهد آمیخت. او به من حاج آقا می گفت، هر وقت از کنارم رد می شد با لبخندی سلام می کرد صورت زیبایی نداشت ولی چه زیبایی عظیمی در وجودش نهفته بود که برای من در چهره اش هم ظاهر می شد تا من به خلاف خیلی ها زیبا ببینمش. فکر فرزندش را هم داشت و از من مدام از رفتن به دانشگاه سوال می کرد و هدف پسرش را می گفت. بعضی وقتها هم که کنارش مشغول عبادت بودم نگاه می کرد چه دعایی می خوانم تا بخواند. با خود گفتم مرا نشناخته آیا از من هم می شود تقلید کرد آیا من ... پست تر از آنم که فکرش را می کرد و شاید خیلی های دیگر فکر می کردند.

از همین اولین دیدارها می دانستم که روز آخر چه کسی به من نزدیک است.

آن طرفتر کنار آن ستون که چند نوجوان شلوغ هم آنجایند کسی است که فکرش را هم نمی کردم. مسئول حراست دانشگاه! حضورش غیر منتظره نبود ولی برای من که او را خوب نمی دیدم جای سوال داشت. چشمان فرو رفته ای داشت، پوزه اش جلو آمده بود و گوشه های سرش خالی. هیکل بزرگش با آن پیش زمینه بد ذهنی من از او به هیبت غول می نمود.

عذاب فکر... . تا به حال به این فکر کرده اید که انسان در مقابل افکارش هم پاسخگو است از امروز او را زیر نظر داشتم و او هم مرا می دید در این چند روزه یک فرجام بود که عذابم می داد. او آنقدر معصوم بود که حتی به فکر مادرش هم نمی رسید.

وای بر من که هنوز در درک بشر مانده ام خدا مرا ببخشد. چگونه او را می دیدم؛ چگونه بود.

پسر جوانی هم چشم از من بر نمی داشت البته از اون خشکه مذهبی ها نبود. شاید به همین خاطر خود را به من نزدیکتر می دانست. پسرکی هم هنگام نماز خود را کنار من می رساند. عده ای هم بودند که ریا از وجودشان گر می گرفت و نمادی از شیطان بودند. چقدر به این مکان احساس نزدیکی می کنم انگار سالیانی است سپاه افکار من اینجا اطراق کرده.

روزها در گذرند و آنقدر فارغ نیستم که دیگران را ببینم در این آزمایش،‌ خدا مرا می آزماید باید او را می دیدم. این سه روز که شبی هم نخوابیدم همه در حال عبادت و خواندن معبود بودم تا جایی که یک شب هنگام خواندن نماز خاص این ایام که طولانی هم بود به سختی امتحان رسیدم. حالم آنقدر بد شد که خدا می داند و هنوز هم نماز تمام نشده بود ولی نباید به بدحالی ادامه راز را گم کنم ادامه دادم... تا جایی که روی زمین افتادم و بردارم که رنگ مرا آنقدر زرد می دید کنارم نشست، نماز را به پایان رسانده بودم هرچند که احساس ضعف تا به حد اندیشه قرابت مرگ هم کشانده بودم بعد از اینکه در حیاط مسجد ... کمی به خودم رسیدم و آبی به صورتم زدم. حالا وقت آن بود که برداشت برادرم در قالب یک جمله که "ضعف است، عبادت سخت است" بیان شود.

امیر حسین هم در وقتهای فراغ از نیایش و در هنگام عبادات جمعی با من بود او نیز اکنون بیشتر از پیش که می شناختمش به من نزدیک شده است. خدا از این همکلاسی عزیزم هم بپذیرد.

خلاصه این سه روز مثل اینکه انگار امتحانی در پیش است که باید زودتر برای آن آماده شویم (مثل امتحانات دانشگاهی و بدتر می خوام بگم همه ش احساس وقت کم آوردن می کردم و سعی داشتم از تمام وقت استفاده کنم).

همین اینکه نمی تونستیم تو آینه نگاه کنیم آغاز فرار از آن جسم زمینیمان بود مثل همان فراری که در بخش قبلی گفتم.

نزدیک مغرب آخرین روز اعتکاف یعنی یکشنبه نیمه رجب هستیم. دعای ام داوود خوانده می شد گویا امتحان نزدیک است به آخر دعا که رسیدیم در حال سجده ذکری باید خوانده می شد و در آن حال به نشان استجابت دعا و نتیجه این چند روز باید اشکی حتی به قدر مگسی جاری می شد.

وای من که آنقدر گریه می کردم باید اینجا اشک نریزم. اشکی از من نمی آمد به خدا می گفتم خدایا یعنی من هم. رجیم شده ام. یعنی با این قلب پاک، این سه روز و این همه سال در این آن که مثل برقی می گذرد بر باد خواهند رفت. آیا مرا نمی خواهی مرا که خودت روزی می خواندی. فشار زیادی روی وجودم حس می کردم قلبم ایستاد چشمانم بسته بود ولی انگار زمین روی سرم خراب شده است. قرابت مرگ را احساس می کردم. آخر زنده بودن اینگونه که معبودت هم تو را رانده باشد ارزشی دارد. به که دل خواهم بست که کس دیگری نیست.

اگر رد می کنی رد کن ولی من

به جز درگاه تو جایی ندارُم

صدای زجه های دیگران مرا به درکی از فضا می کشاند که انگار شیاطین اطراف منند. همین اشک را از من دریغ می کرد. اینجا که انتظار سیل اشکهایم می رفت قطره ای به اکراه آمد که آن هم اگر نمی آمد بهتر بود. همین که از سجده بلند شدم و همه آرام گرفته بودند فکر رجیم بودن آزارم می داد که سیلی از اشک روان شد به ستون تکیه دادم و آنچنان اشک می آمد که قلبم طاقت آنرا نداشت. لحظه پاسخ امتحان همین لحظه بود. بند و حریم حالت نباید باشد در سجده نیستم اما مقبولم. انشا الله که باشم... .

دیروز بود برادرم هم که خیلی بیشتر از من عبادت کرده بود و در اخلاصش هم شکی نیست و از من هم بی شک به خدا نزدیکتر است گفت که در هنگام سجده آخر چنین حالی داشته است و اشکش جاری نشده و با خود فکرهایی می کرده که می گه در همون حال سجده اشکش مثل سیل جاری شده.

امروز از روزی که اومدم روز و شب کارم گریه است و این فکر که باید اون لحظه نتیجه می گرفتم خیلی آزارم می ده. اما یه چیزی رو می دونم اون اینکه خیلی شدیدتر از اون موقع که به معشوق زمینی دل بسته بودم اشک می ریزم و ناله های عاشقانه سر می دهم. عشقی بالاتر از این نیست، قصد موعظه ندارم ... .

خدایا بی پناهم

             ز تو جز تو نخواهم

                       اگر عشقت کناه است

                                        ببین غرق گناهم

در پایان مراسم با سرباز رو بوسی کردم الان دیگه اسمش رو هم می دونستم، شماره تماسم رو بهش داده بودم هر چند که آدرس هم دیگه رو می دونستیم. ما به تجمیع ارواح رسیده بودیم.

در همان غربت نامها و آواها با خیلی ها خداحافظی کردم.

به امید حضور شما در سال آینده و توفیق دیگری برای ما.

تا کــی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی کذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کـــــاین دم که فرو برم برآرم یا نه

 

هر چند که قصد ریا در بیان این مطالب نبوده است اما خیلی از قسمتهای این متن را حذف کرده ام و یک خود سانسوری کرده ام. از دوستانی که در چنین مراسمی حضور داشته اند تقاضا دارم دیگران را از آن محروم نکنند. قطعا در توصیف اینگونه مراسم ها نکات زیادی نهفته است که همه انسانها به آن نیاز دارند کما اینکه در سایر مذاهب و مکاتب دینی و انسانی به چنین رویکردهایی توجه داشته اند.

من خود اینجا به زشتی ها و پلیدی های وجودی خودم اقرار می کنم تا خدای ناکرده این متن تعبیر دیگری از من ایجا نکند.

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

روز پدر

از مطالب وبلاگ ترسیم - 28/5/84

روز پدر غـــم پدر

آه ، پدر. بچه بودم، هر کی ازم می پرسید مثِ کی هستی، سرمو بالا می گرفتم و با افتخار می گفتم: بابام. می گفتن کی رو دوس داری، می گفتم: بابام. می گفتن چن تا، می گفتم : هفتا، آخه اون روزا هفتا برام خیلی بود – کاشکی هشتا رو هیچوقت نمی شناختم و همون هفتا برام نهایت بود – آخه روزی که هشتا رو شناختم دیگه پدرم نبود تا اگه کسی بگه چن تا، بگم: هشتا، بگم: هشصدتا ، تا بگم : ... (بینهایت)

امروز میگن روز پدرِه اما برای من …

من حس می کنم

خالی جای دستان خود را در تهی دستان زبرت

من می بینم

تهی نگاه خود را در سرشار نگاهت

من می ورزم

سرشار عشق خود را به نهایت ترحمت

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

 

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

مرده ای در شهر ... زنده ای در گور !!!؟؟؟

از مطالب وبلاگ ترسیم -  4/5/84

مرده ای در شهر و زنده ای در گور

چن شب پیش وقتی که بعد از مدتی می خواستم بیرون برم، بر خلاف همیشه، مسیرمو تغییر دادم تا یه سری هم به خواهر زادم بزنم. مسیرم از کنار بهشت صادق (قبرستون) رد می شد و من هم تنها قدم زنان می رفتم. ناگهان چشمم به یه آدم ژولیده ای افتاد که نعوذبالله انگار نسبی از اجنه داشت - مردم دیوانه می خواندندش - من هم مث همه ترسیدم، به قدمهام انرژی بیشتری فرستادم تا زودتر از کنارش رد بشم و خدای نکرده طعمه نفرینی که در تناسخهای پیشین به او  روا داشته اند نشوم. سریعتر حرکت می کردم چند نفری هم از روبرویم اما کمی دور، نزدیک می شدند که تسلی بخش بودن. ناگهان صداهایی منو نگه داشت فکر اینکه کسی با من حرف می زند لحظه ای به ذهنم خطور کرد اما کی ... . خیال و وهم پنداشتمش و به سرعت به حرکتم ادامه دادم اما صداها منادی شدند. من هم آهسته تر قدم برداشتم.

آری مرد ژولیده بود که حرف می زد اما نه با من که با دیگری که نه میدیدمش و نه می توانستم این معنی رو هضم کنم. سرعتم رو خیلی کم کردم تا نه کنجکاو که مشتاق این مکالمه رو استراق سمع کنم.

-          الان چهارده شبه که دارم اینجا میام. خودت هم خوب می فهمی. اینجا که اگه به هر آدمی صد هزار تومن هم بدی یه شب نمیاد.

-          ... .

در این لحظه اون چند نفری که از روبرو میومدن به ما (من و او ؛ مرد ژولیده) نزدیک شدن – من چند قدمی از او جلوتر می رفتم- و از کنار ما رد شدن. نه که مات و مبهوت که با تیر طعن و تمسخر. چن قدمی که دور شدن یکی شون قهقه زد و چیزی تحقیر آمیز خطاب به مردی که دیوانه می دید و می فهمیدش غرولند کرد که من متوجه نشدم و او هم اونقدر غرق بود که خیالش رو هم نمی کرد.

-          هر چقدر دیگه هم که بخواد میام و همین مسیر رو می رم و بر می گردم.

-          ... .

-          اونقدر که مادرم خودشو بهم نشون بده. آخه تو این چهارده شب خودشو بهم نشون نداده.

رسیدیم به در قبرستون؛ یه دعایی که با اسلامُ علیک شروع می شد زمزمه کرد و این آخرین کلماتی بود که از او شنیدم آخه دیگه خیلی داشتم ازش دور می شدم؛ این دور شدن من بر خلاف دور شدن اولی که گفتم نه از ترس بود که از فاصله اخلاص من و او بود – باید دور می شدم –

کمی جلوتر دعا کردم و خدا را به حق چهارده معصوم به نیت این چهارده شبی که مرد می آمده قسم دادم که مادرش رو امشب ببینه. حالا دیگه با این فکر، با خودم می گم شما هم باید منو دیونه بدونین و بنامین. شب بعد دوباره رفتم که ببینمش اما خبری ازش نبود، شاید ... .

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

متفرقه ... ؟؟؟!!!

از مطالب وبلاگ ترسیم - تاریخ 27/3/84

می توانم عاشق باشم...

 ولی نمی توانم وحشی باشم... !؟

 

این مطلب مربوط به حادثه جدال چند نفر از دانشجویان و جمعی از غیردانشجویان ساکن حومه خوابگاه که جلوی در خوابگاه امام خمینی (ره) پسران رخ داد می باشد. من به عنوان شاهد و معترف ، این مطلب رو ارائه می کنم شاید این متن شبهه توهین رو هم در خودش داشته باشه ولی از دوستان تقاضا دارم با دید وسیعتری به قضایا نگاه کنن :

 

                                         

 

اگر خاطرتان باشد چندی پیش جلوی درب خوابگاه امام خمینی گروهی که اراذل و اوباش می خوانیمشان با چند تا از دوستان دانشجو که از قضا از نزدیکان من بودند درگیر شدند. متاسفانه و یا خوشبختانه من در آنجا حضور داشتم و شاهد این واقعه بودم که می خواهم از دید خودم آنرا شرح دهم.

 

من به همراه یکی از دوستان از ساعاتی پیش با هم بودیم و در مورد دوستانه ها و حتی عاشقانه حرف می زدیم و اخلاصمان را به هم ابراز می کردیم تا اینکه به درب خوابگاه امام رسیدیم اون روز اونقدر حس کردم به هم نزدیک شدیم که با خودم کلنجار می رفتم که این انسان این همه نیست.

 

در خوابگاه چند تا از بچه ها رو دیدیم که با خنده و البته غلدرمأبانه از دعوایی که کرده اند برایمان حرف زدند که سر و کله یه موتور و یه پیکان پیدا شد اونا برای دعوا اومده بودن حدود سه چهار نفری بودن هیکلی و درشت. با بچه ها درگیر شدن و ما هم در اندیشه ورود در این جدل ولی چه اندیشه ای واقعا فریب شیطانی بود. من وارد نشدم ولی دوست من که همراهم بود وارد دعوا شد و زود هم رفت سراغ سنگ، دعوا تا اینجا زد و خورد مهمی نداشت – البته یاد آور شوم که بچه ها و من و دوستم همگی لر بودیم- دو سه تا سنگی برداشت و آنچنان بی مهابا و از خشم پرتاب کرد که من در انسان بودن مقابلین و این دوست و حتی خودم شک کردم.

 

چگونه آن سنگها را به سمت آنها پرت می کرد و چگونه هم به هدف می زد ؟ بچه ها تا حدودی در اون شلوغی محو شده بودن و چند تاییشون داخل خوابگاه رفته بودن (من هم ) اما شروع پرتاب این سنگها تازه آغاز شده بود و همراهم تازه یکی دو سنگ زده بود تا به خودش اومد سنگی اطراف خودش ندید در این حین دوتا از به قولی اراذل به سمت او یورش بردن و دوتا سنگ از فاصله نزدیک به سرش کوبیدن. کوبیدن همان و فوران خون همان.

 

با سر و صورت خونین وارد خوابگاه شد من با دیدن خون شکه شدم و ناخوداگاه به سمتش رفتم و با ترفندهایی که دوران نوجوانی و دبیرستان از کمکهای اولیه فرا گرفته بودم سعی در پانسمان کردن جاهای زخم شدم که سریعا به بیمارستان منتقلش کنیم.

 

سریعا خودم با عشق و علاقه در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود سوار ماشین شدم و به بیمارستان بردیمش تو راه همش تو فکرش بودم، نکنه ... خدای نکرده ... ، روی تخت خواباندیمش و همرا دیگرمون رفت دنبال دکتر و بقیه کارا، من هم که لحظه ای چشم ازش بر نمی داشتم نمی تونستم ترکش کنم البته اوضاع خیلی فجیع نبود و من بی تردید می دونستم مشکل خاصی نداره.

 

صحنه به صحنه جدال رو با خودم مرور می کردم و خودم رو سرزنش می کردم که چرا من ... ؟ وای بر من دوستم اون هم جلو روم ... ؟ مگه من لر نبودم ؟ چقدر ترسو و بی جرأت ؟ در این حال نگاهای اون هم برام معنی داشت و من که الان اونا رو از خودم دریغ نمی کنم. با چه عشقی اینجا بودم ؟ چقدر بهش نزدیک بودم ؟ و چقدر با نهایت عشق خون رو از صورت و بدنش پاک می کردم ؟ چقدر موهاشو از تو صورتش کنار می زدم و نوازشش می کردم اگر پرخاشی هم می کرد چقدر غرور خودم رو می شکوندم ؟ چه اشکایی که از صورت صاف و تازه صفا داده ام می ریخت ؟ وای چقدر عشق بهش می دادم ؟

 

خوشبختانه مشکل خاصی نبود و ما برگشتیم در خوابگاه و تجمع زیاد دانشجوها که در پی جدالی دیگر فکر انتقام در سر می پروراندند، مسئولها و نیروی انتظامی هم بودن.

 

حالا این همه گفتم که چی رو برسونم؟

 

شاید دید خیلی از شما ملامتگر باشد ! اما من نمی توانم وحشی باشم، هر چند خوب می توانم لر باشم، و چه خوبتر می توانم عاشق باشم. من عمل دوستم رو در این جدال هیچ پسندیده نمی بینم بسا که اگر اینگونه وارد دعوا نمی شد پایان بهتری انتظار می رفت.(مساله شروع دعوا با سنگ)

 

من عمل و عواقب بعد از دعوا رو از سوی بسیاری از بچه ها که از قومیتها و چگونگی انتقام گیری بسیار سخن می گفتند و مدام می گفتند سنگ برداریم و ... را کاملا بی شعورانه و خالی از فکر می دانم.

 

علیرغم کلنجار چندین روزه ای که با خودم داشتم و این اوضاع رو برای خودم بررسی می کردم به این نتیجه رسیدم که بهترین کاری را که می توانستم انجام دادم ! آخه وحشی نبودن و شنیدن طعن از دیگرانی که فکرشان پشیزی هم ارزش نداره عذاب وجدان هم میاره ؟ آخه اون همه عشق که من با دونه های اشکام هم تو خوابگاه و هم تو بیمارستان داشتم چیزی نیست ؟ آخه لر بودن و نتونستن پرت کردن سنگ به یه انسان عیبه و باید سرزنش شد ؟ آخه با این اوصاف اینها که حتی دوست هم خواندمشان دوست من هستند ؟ آخه مسئولها که اون همه مورد انتقاد قرار گرفتن در پیدایش چنین قضایایی که حتی مسبب آنها می تواند دانشجویان باشند(که در این قضیه هم جای بررسی دارد) مقصرند ؟(البته جای تامل دارد توی ریشه ها قصور محتمل است)

 

حالا شما قاضی !؟

 

من اشتباه کردم و چکار باید می کردم ؟ دوستان باید چگونه اقدام می کردند ؟ اراذل را می توان مقصر دانست و یه طرفه به قاضی رفت (البته واژه اراذل را جایز نمی دانم چه بسا که نتوان آنها را اوباش نامید هر چند که این جای تامل و بررسی شخصیت ایشان داشت که من نداشتم)؟

 

نظرتانتان بسیار مهم است چون هنوز با وجود عدم قبول اشتباه از سوی خودم، دوست دارم نظر دیگران رو هم بدونم آخه من با کسی اینگونه مسأله رو مطرح نکردم. قضاوت شما در بخش نظر شما وبلاگ... .

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

با دریا ... بی دریا ... برای دریا !!!

از مطالب وبلاگ ترسیم-تاریخ 24/1/84

با دریا

 

شب بود.

همه رهگذر از میان تکاپوی نگاه جستجوگر من ، خواهان می گذشتند و

من در رهگذران

     مات ،

              در پی ،

                         خواهان ،

                                   در جستجوی تو بودم .

تو

       نه رهگذر  که در گذر ،

                                     یافتنی ،

                                                خواستنی .

هلا ، چه دیوانه و مجنون بودم که تو را در کنار خود داشتم و بی تو به داغ تو می سوختم.

تو حرف می زدی و من فقط گوش بودم. پرسش های تو هم نمی توانست سکوت مرا بشکند انگار نیاز به شنیدن داشتم گوش و هوشم پر از تو بود، از بودن تو .

گذر هم با ما بود ، تو در آن سکون جاویدت باز هم مصلوب وقت بودی ، تو هم عابر ساحل بودی و رهگذر زمان.

تو موج می زدی و خروش اشتیاقت فرا می خواند.

تو دریا بودی

آن شب من از کنارتو می گذشتم تنها اما با تو

از کنار ساحل می گذشتم و تو موسیقی امواجت را ترنم کلامت کرده بودی و مرا به آغوشت می خواندی .

                                       در من شو

به آغوش من بیا .

 

من همچنان می رفتم . اما تمنای در تو شدن با من بود . هوس در تو شدن مرا خواهان در گذر می برد .

همه نیروهایت به سمت من آمده بودند تا مرا با خود ببری. تمنای خواستن تو همه ی وجودم را سرشار کرده بود و من خواستنی می شدم. (اشاره به شرجی و رطوبت دریا که بدن انسان را فرا می گیرد)

چه رنجی

با تو بودم اما بی اعتنا به خواستن تو

ما با خواستن در جدال بودم .

همچنان می رفتیم تا به ته خواستن رسیدیم.

                                      در من شو

به آغوش من بیا .

 

اینجا انتهای خواستن است و من هم همچنان سودای خواهان بودنم را با خود دارم .

 

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

معلول بشر

از وبلاگ ترسیم

 

نوشته شده در 16/8/1383  کوله باری از 4 روز سکوت 13/8/1383 تا 16/8/1383

 

امروز همه فکر من اینست که چه گویم ...

 

درآنروز که اندیشه یک فرار در من رجوع کرد

در آنروز که بشر به کفر قدرت رسید

به روزی که به مهمانی سکوت رفته بودم .

 

*****

 

مردی که دانست ...

مردی در اندیشه فرار از خود ، خودی که ادعای قدرت خدایی می کرد ، با زبانی که معلول همت خود ساخت ، از شهر ریا به شهر نهان بی هوایی کوچید .

مردی که دانست معلول یعنی سلب یک قدرت شرک ، شرک پایی که در باتلاق گناه معلولش کرده اند ، کفر دستی که در هوای رسیدن به تشریح یک برآمدگی ناتوان ساخته اند ، ریای نگاهی که به کتمان دیدار شیطان کمرش بشکسته اند ، ظلم زبانی که به بیان برابری با خدا سکوتش زده اند. دانست معلول به ادعای ناکرده ای که خواهد کرد ، به کفر ناگفته ای که خواهد بست ، به دروغ توانی که خواهد شکفت با شکنجه تقدیر به روز بی روزان رسید.

مردی که دیگر نخواهد سوخت ، مردی که دیگر در اندیشه مرگ گلها هم دلش نخواهد سوخت ، مردی که می سوزاند ، مردی که در اندیشه آخرین به رویای آخرین انسان تن می دهد .

 

 

مردی که حرف نمی زد ...

امروز آخرین روز از روز مردی است که حرف نمی زد . مردی که از دیروزش می گویم. یکی بود و یکی ، مردی بود که در قدرت به همتایی خدا اندیشه پلید برابری می پروراند ، به زبان هر روز نوای بی روزی خود را جاری می ساخت . در فکرش همه این کفر را می کشاند تا به روزی بهروز رسید به روز دیروزش. به روزی که به این فهم رسید، معلول چون روزی به ادعای اینچنین برابری بر می خیزد معلول است، به روزی که خدا فقط می داند و امروز هم این مرد. عضو به آنگاه که به کفری می رسد، امروز در عذاب است . مرد کمر همت به سکوت خود بر بست ، مرد به لطف خدا که به قصورش انجامیده خود را معلول بشر ساخت. مرد می گفت خدا چرا این زبان را که امروز به این گستاخه گو مبدل است گویا ساخته که مگر خدا به آن همه پا و دست و زبان و چشم و گوش و هوش که ناتوان کفر نارسیده اند بند نزده است ؟

 

آغاز سکوت

مرد به اندیشه کشتن آن اندیشه آغازی ساخت.

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

یک مغرور ...

 

من ؛

به تابش نقطه ای اتاق خنده بنا خواهم کرد ،

به تمسخر خنده ای خندق شور خواهم زد ،

به ژرفنای خندقی دیوار غرور بر پا خواهم کرد ،

با غرور عشق می ورزم.

   + عبدالکریم خلعتی ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

معلول بشر

از مطالب گذشته در وبلاگ ترسیم

نوشته شده در 16/8/1383  کوله باری از 4 روز سکوت 13/8/1383 تا 16/8/1383

 

امروز همه فکر من اینست که چه گویم ...

 

درآنروز که اندیشه یک فرار در من رجوع کرد

در آنروز که بشر به کفر قدرت رسید

به روزی که به مهمانی سکوت رفته بودم .

 

*****

 

مردی که دانست ...

مردی در اندیشه فرار از خود ، خودی که ادعای قدرت خدایی می کرد ، با زبانی که معلول همت خود ساخت ، از شهر ریا به شهر نهان بی هوایی کوچید .

مردی که دانست معلول یعنی سلب یک قدرت شرک ، شرک پایی که در باتلاق گناه معلولش کرده اند ، کفر دستی که در هوای رسیدن به تشریح یک برآمدگی ناتوان ساخته اند ، ریای نگاهی که به کتمان دیدار شیطان کمرش بشکسته اند ، ظلم زبانی که به بیان برابری با خدا سکوتش زده اند. دانست معلول به ادعای ناکرده ای که خواهد کرد ، به کفر ناگفته ای که خواهد بست ، به دروغ توانی که خواهد شکفت با شکنجه تقدیر به روز بی روزان رسید.

مردی که دیگر نخواهد سوخت ، مردی که دیگر در اندیشه مرگ گلها هم دلش نخواهد سوخت ، مردی که می سوزاند ، مردی که در اندیشه آخرین به رویای آخرین انسان تن می دهد .

 

 

مردی که حرف نمی زد ...

امروز آخرین روز از روز مردی است که حرف نمی زد . مردی که از دیروزش می گویم. یکی بود و یکی ، مردی بود که در قدرت به همتایی خدا اندیشه پلید برابری می پروراند ، به زبان هر روز نوای بی روزی خود را جاری می ساخت . در فکرش همه این کفر را می کشاند تا به روزی بهروز رسید به روز دیروزش. به روزی که به این فهم رسید، معلول چون روزی به ادعای اینچنین برابری بر می خیزد معلول است، به روزی که خدا فقط می داند و امروز هم این مرد. عضو به آنگاه که به کفری می رسد، امروز در عذاب است . مرد کمر همت به سکوت خود بر بست ، مرد به لطف خدا که به قصورش انجامیده خود را معلول بشر ساخت. مرد می گفت خدا چرا این زبان را که امروز به این گستاخه گو مبدل است گویا ساخته که مگر خدا به آن همه پا و دست و زبان و چشم و گوش و هوش که ناتوان کفر نارسیده اند بند نزده است ؟

 

آغاز سکوت

مرد به اندیشه کشتن آن اندیشه آغاز را ساخت .

 

این متن تا تجربه دیگر سکوت چندین روزه تکمیل نخواهد گردید. خوب بهتره بگم که این متن رو من بعد از شکستن سکوتم نوشتم آنروز نتیجه خوب رو می دیدم ولی حس آن روزها گذشته بود و تا شروع دوباره این احساس قلم عاجز از درکش است. (قصد دارم به صورت یک داستان روش کار کنم امیدوارم بتونم ولی قبل از هر چیز از زبان متن برایم بنویسید هر چند که ... . حتما نظراتتون رو بنویسید.) این گونه متنها رو جایی نخواهید یافت در حفظشون کوشا باشین.

 

   + عبدالکریم خلعتی ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دوباره یکسال دیگر هم گذشت ...

سالروزی که فراموش نخواهم کرد ... مطلبی دارم آماده می کنم ...

با امسال می شود سه سال ولی تو بخوان سی سال / چهره اش با وجودی که مولفه ای برای ماندگار شدن نداشت ولی همیشه نقشی ماندگار در ذهن من خواهد بود ...

   + عبدالکریم خلعتی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()